درباره وبلاگ

بس که دیواردلم کوتاه است
هرکه از کوچه تنهایی من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد
ye roz del neshast ba khodesh fekr kard, goft az in be bad sang misham
sang shod...........
raft miune sanga neshast
,ama...........asheghe ye sange dige shod..??!!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
باران
كنار پنجره بودم كه آسمان باريد
صداي مرگ برايم رهاترين دل بود
هجوم خلوت شبهاي سرد و مهتابي
چقدر زندگيم بي تو سخت و مشكل بود
***
كنار پنجره بودم هوا پر از غم بود
ز قلب ثانيه ها بوي هوش مي آمد
تمام صورت شب خيس اشك بود ولي
صداي گام غريبي به گوش مي آمد
***
كنار پنجره بودم غريبه اي آمد
غريبه بود ولي چشمهاي گرمي داشت
به شيوه گل مريم مرا صدا مي كرد
بلور يخ زده قلب من ترك برداشت
***
و ايستاد كنارم براي يك لحظه
تمام قصه غمهاي من هويدا بود
به چشمهاي غريبش نگاه كردم باز
چقدر برق نگاهش شبيه دريا بود
***
به روي خاطره هاي شكسته ام خنديد
فضاي بسته قلبم دوباره پر خون شد
ترانه پشت ترانه سبد سبد رؤيا
تمام هستي بيمار من دگرگون شد
***
غريبه گفت به من با نگاهي از ابهام
چه صورت نگراني چرا تو غم داري
كنار زندگيت آبشار شادي نيست
بگو به من كه توچيزي هميشه كم داري
***
سكوت ظلمت شب را شديد تر مي كرد
سكوت را بشكستم براي يك پرسش
كجاست شور و نوايي براي خوشبختي
كجاست گرمي دستان پاك يك خواهش
***
كجاست آنطرف رود هاي نيلي رنگ
كه از صداي پر چلچله بشويم دست
غريبه خسته ام از اين ديار انسانها
بگو براي من غمزده اميدي هستي
***
غريبه گفت به من قلب آسمان آبي است
هواي خالي ما گاه پر ز باران است
اميد چهره سبزي براي خوشبختيست
اگر چه در نظر ما زمين زمستان است
***
غريبه گفت نگه كن ستاره ها كم نيست
هميشه صبح دمان باد پونه مي چيند
همين بهانه خوبي است براي خوشبختيت
كه يك نفر دل طوفاني تو مي بيند
***
براي خسته شدن مي شود كه تكيه كني
هميشه حاشيه زندگي درختي هست
دوباره عشق برايت ترانه مي خواند
اگر چه گاه زمان روزگار سختي است
***
غريبه رفت ولي سالهاست من ماندم
كنار پنجره با يك بغل پر از اميد
كناره پنجره ماندم براي يك ديدار
براي ديدن احساس روشن خورشيد
نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
سلام
امیدوارم حالتون خوب خوب باشه بعد چند وقت تونستم اپ کنم به بزرگی خودتون ببخشید عیدتون هم مبارک ایشالا همیشه عید باشه و لبتون خندون به همه آنها که آبادی خاکشان ، امید ماندشان است :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خاک خشکیده
در تنهایی روحم تیرگی ها به هم می پیچند
دل خونین من را طلسم هراس به صلابه می کشد
مانده ام حیران از آن همه فریب مرگ
سرزنشها دیده ام از پی هم
عرصه ی گیتی برایم تنگ گشته است و بیگانه
آری که چه می گویم
پیشتر نیز
چنین بوده ام ، تلخ و تاریک در خانه
باری اینک بر پاهای لرزانم ایستاده ام
و چشمان بی فروغم را به روشنای کبود خاطرات سپرده ام
تا تو را دریابم
تا تو، مرا دریابی
تا به سوی آنچه بر میراثمان، پلیدانه چنگ می زند
سهمی ، یورش بریم
تا خون سیاه این مردار
خاک خشکیده مان را
دیگر باره
رونق ده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقدیم به تمام دوستان عزیزم:
کوچ سکوت
سکوت بسی دوری ازین جان دمیده
کجایی در این واژه های سرد دل غمین
پیله ی ان ابهت خسته خلیده در کنج روحم
به کجا در این آبی عاشق
به که در آن سیاهی مطلق
آی ای روشنایی های دروغین
نجاتم دهید
نجاتم دهید از این تکرار
نجاتم دهید از پریشانی ملکوت
نجاتم دهید از خود
ای سکوت آبی پیدایم کن
که با مرگ آذینم می بندی
من محتاج آن عیدم.
![]()

![]()
تقدیم به کسی که مرا آتش زد و خود ندانست
گفتمش چاره غم دانی چیست؟
گفت: اشک از غم تو می کاهد
گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت
گریه هم خاطر خوش می خواهد!؟
کاش این درد که در سینه من پنهان است
آتشی می شد و می سوخت مرا
با که گویم که پس از عمری ، دوست
شیوه ی دشمنی آموخت مرا ؟
ای آفتاب پاک صداقت ، در من غروب کن.
![]()

![]()
آخه من هيچي ندارم كه نثارت بكنم
تا فداي چشماي مثل بهارت بكنم
مي درخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع
من مي ترسم عاقبت ، يه روز قمارت بكنم
من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم
خب مي ترسم جاي عشق ، قصه و رؤيا بكنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستي ، نمي خوام
منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم
تو كه بيقرار ديدن شب و ستاره اي
واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم
مثل دريا بيقراري ، نمي توني بموني
من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم
تو بگو خودت بگو ، با تو بمونم يا برم
آخه من نمي خوام كه تو رو غصه دارت بكنم
![]()

نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ... حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت را ندارم ...... وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است من می مانم و یاد تو و دلی پر درد ..... سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ... و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است تو را می خوانم غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم : دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم
وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت
با سلام خدمت همه ی عزیزان زیاد جالب نشده ولی امیدوارم خوشتون بیاد .منتظر نظرهای
زیباتون هستم :
در جاده ی تنهایی هایم پای میگذارم و عزم سفری به دور دست ها میکنم . همسفرم
سکوت است و همراهم دلتنگی . با این دل پر درد و سنگین از کوله بار غم گذراندن و
پیمودن این جاده ی بی روح و خالی از رهگذر کاریست بس دشوار . تنها روشنایی و
نوری که پیداست از سمت معبودی است که تنها جویبار رحمت از نگاه او جاری شده
رهنمای دل تاریکم میشود بی هدف سفرم را اغاز کرده ام پیش میروم به سوی جایی که
بتوان تنم را از گرد و غباربی کسی برهانم و کسی باشد گوش دهنده به آواز دل پر دردم
ونوازنده اهنگی که از اه سردم بر میخیزد . در شکنجه گاه ظلمت ریشه های جانم خشک
شدند . در پی باغبانی میگردم تا لحظه ای سر بر تنه ی خشکم نهاده و با مهربانی ذره ای
از چشمه ی جانش به من بنوشاند شاید دوباره ان شاخه های حیاتم میوه دهند و دوباره ان
پرندگان خوش نوا بر من تکیه کنند.
نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت
با سلام خدمت دوستای عزیز
حدودا بعد از 5ماه دوباره میخوام شروع به نوشتن کنم فقط میخوام با نوشتن خودم رو
ارضاء کنم میخوام از دنیای بیمعرفتی و نامردی بگم البته در کنار مطالبی شاد وامیدوار
کننده . شاید بتونم با بازی کلمات جمله هایی رو خلق کنم که بتونه نگاه شما رو
در مورد بعضی چبزها عوض کنه . نکته هایی که من تجربه کردم رو بیان میکنم شاید
بتونه موثر واقع بشه امیدوارم که همینطور بشه . خلاصه کلامم اینکه منتظر نوشته های
بعدی من باشین .
دوستار همیشگی شما مصطفی![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
به نام چاره ساز بيچاره گان
برای زيستن دوقلب لازم هست.
قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هديه کند . قلبی که بپذيرد.
ميگفت عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چترميگيري
ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري
ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني.
ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت
بگذار بنویسم
هر روز در برابر چشمانم مر دی در آیینه می میرد
مردی که با هر انچه نفس دارد فر یاد می زند فقط تو را می خواهم
بگذار برایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی است
بگذار بنویسم که بی تو تخمل زندگی چقدر برایم دشوار است
بگذار برای تو بنویسم این روزها چقدر پریشانم
و در آخر بگذار با جمله ای نامه ام را امضا کنم
تنها آرزوی قلبم بعد از تو مرگ است
نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت
درویش و جهنم
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
********
نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت

سلام عزیزان
از نظرای قشنگتون ممنونم
عیدتون فرخنده
در پناه حق![]()
نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت

زساحل دلتنگی
تا دریای رسیدن
یک موج فاصله.
***
از شاخه های انتظار
تا اسمون دیدن
یک بال فاصله.
***
ماهی بودم
یا پرنده شاید...
***
....اما حالا درخت خشکم
واز بهار تو
تا زمستان من
یک سال فاصله!!!
نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت
خداي من زيباست
ديوارهاي خالي اتاقم را
از تصويرهاي خيالي او پر مي كنم
خداي من زيباست
خداي من رنگين كمان خوشبختي ست
كه پشت هر گريه
انعكاسش را
روي سقف اتاق مي بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا
گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده چه سخت است
*******
نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها